#بمب_یک_عاشقانه (۱۳۹۶) را دوست داشتم. خاطرهبازی با رویدادهای دهه شصت برای نسل ما همیشه جذاب است، چه در فیلم سطح پایین #نهنگ_عنبر و چه در روایت متفاوت "بمب: یک عاشقانه". گذشته از این، نگاه متفاوت #پیمان_معادی به #جنگ و روایت یک عشق در دل آوارِ جنگ قشنگ بود. حتی نگاه او در کمدی سیاه مدارس تحت ایدئولوژی سنگین آن زمان (مگر این زمان نیست!؟) در عین خندهدار بودن ناگوار هم بود. طراحی صحنه دلپذیر فیلم هم گوشههای ذهن ما را قلقلک میداد.
با این حال، طبیعتا بیاشکال هم نبود. به خاطر پرداخت به سه روایت موازی الف. زندگی ایرج و میترا ، ب. اوضاع حاکم بر مدارس، و ج. عشق افلاطونی پسرک به دخترک، فیلم در پرداخت کافی و وافی به شخصیتها کم گذاشته بود. همینطور، پرداخت صحنههای مدرسه به نظر کمی بیش از نیاز بود، و از طرف دیگر، تاکید غلوآمیز روی عناصر مرتبط با آن روزها رنگ و بوی مصنوعی به فیلم داده بود.
من حیثالمجموع، کارگردانی معادی را دوست داشتم و فیلمش در ذهنم ماندگار خواهد بود، چرا که همانطوری که معادی دوست داشت نشان دهد، جنگها و دردها و ظلمها روزی و بهزووودی (ایششششاللللا به حققق پنج تن!!) تمام میشوند، اما عشقها و نسلهای بعد به یادگار خواهند ماند..
امتیاز من: ♡♥♥♥♥